همینطور که روزها پشت هم میان ومیرن من شاهد رشد عقلی وجسمی نزدیکترین فرد به خودم هستم
به اون که یه لحظه نبودش تو خونه غیر قابل وصف ترین تنهایی منه
دیشب روژین با یه دوست رفت پارک ولی باور کنین تو همون یه ساعتی که نبود انگار هیچکی تو دنیا نبود کلی هم بابایی با من کل کل که چرا اجازه دادی و....
وقتی اومد عکس العمل ما بد بود هر دوتا بجای بغل کردن و...بهش کلی نصیحت و...که چرا به بقیه میچسبی ونمیای خونه واونم قول داد که دیگه این کارها رو نکنه.
غذا خوردنش خدارو شکر خیلی بهتر از قبلشه
همش میگه یه چیزی بده من بخورم ومن گشنمه و...
تو کلاس رقص پیشرفت خیلی خوبی داشته ودیشب که یه نموره واسه بابایی هنرنمایی کرد کلی دل ربود.
آهنگهایی که واسه رقصشون هست رو باوجودیکه خیلی نشنیده حفظ شده ودر کل حافظه ی روژین نه به لحاظی که دختر من باشه تعریف کنم کلا مثال زدنیه.
کاش میشد یه نمه از رقصشو اینجا آپ کنم که متاسفانه عکسم نمیتونم چه برسه به فیلم.
مکالمه چندروز پیش دختر وخاله:
-روژین یه دامن از دامنهای خودت از مغازتون میدی واسه بچه ی من؟
-بچه یشما که اسمش کیاوشههههههههههههههههه.
(این اسم رو خاله شکوه قبل از عید به روژین گفته بود.)
-

اینم قیافه ی خاله شکوه.